تبليغاتX
يه وبلاگ واسه ادماي تنها...


يه وبلاگ واسه ادماي تنها...

تمام راه را برای آغوشت دویده بودم ؛


امّا غصه مرا خورد از آن لحظهـ


که دیدم ؛دست به سینه ایستاده ای ! ...

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:28 توسط پسر تنها| |

من نگویم که در این شهر


وفاداری نیست!


هست بسیار ولی کو به


وفاداری من؟!


آنکه بیش از همه با من دم یاری میزد


دست برداشت ز


من روز گرفتاری من......

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:26 توسط پسر تنها| |

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی.. 

پایت که بلرزد اشتباه میروی... 

دلت که بلرزد وامصیبتا!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:23 توسط پسر تنها| |

آدمهای خوب 


از یاد نمیرن


"از دل نمیرن


" ازذهن نمیرن"!


ولی....... 


زودتر از اینکه فکر شو کنی 


از پیشت میرن.....!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:21 توسط پسر تنها| |

اگر تو روی نیمکتی 


این سوی دنیا 


تنها نشسته ای 


و همه آنچه نداری 


کسی است.... 


شاید آن سوی دنیا 


روی نیمکتی دیگر 


کسی نشسته است 


که همه آنچه ندارد تویی........ 


نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:19 توسط پسر تنها| |

حرف رفتن میزنی

باز هم تنهایی

باز هم بیقراری

باز هم نامهربونی

دل سنگ من اما

به این رفتنها عادت کرده

برو راحت باش

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:11 توسط پسر تنها| |

بیچاره عروسک دلش میخواست زارزار بگرید ، اما خنده را بر لبانش دوخته بودند !

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 15:8 توسط پسر تنها| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 19:44 توسط پسر تنها| |

راننده تاکسی اسکناس رو گرفت و پرسید :

یک نفری؟ ...!!

مکث کردم و گفتم:                                                             
                                                            
خیلی وقته ...!!!!!
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:35 توسط پسر تنها| |

خدایا ...!!


ازتو دلگیرم ...


گفته بودی حق انتخاب داری...


پس چرا


انتخابم درکنار دیگریست؟!!؟

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 13:28 توسط پسر تنها| |

باز باران با ترانه


میخورد بر بام خانه


یادم آمد کربلا را،دشت پرشور و بلا را





گردش یک ظهر غمگین


گرم و خونین


لرزش طفلان نالان


زیر تیغ و نیزه هارا


وندرین صحرای سوزان


میدود طفلی سه ساله


دلشکسته، پای خسته


باز باران...قطره قطره
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:28 توسط پسر تنها| |

آنقــدر مرا سرد کرد ؛

از خودش .. از عشق ..

کــه حالا بــه جای دلبستن ، یخ بسته ام!

آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..

لیز می خوریــد .!

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:5 توسط پسر تنها| |

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن

دلـتــنـــگــی

هــدیــه مـی دهنــد

لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!

بــه خـــدا

تمــــامـ شــد

دلـــــــــــم...!
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:2 توسط پسر تنها| |

بازهم روز رفـــــــت

ومن مــــاندم

تیک تاک زمان خــــــــواب است

در بستـــــرم

نه برای خواب

بلکه برای مرورخـــــــاطـــرات پیرمان

عــــــادت کرده ام به فکر تو

به بــــودن و نبـــــودنت
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 18:0 توسط پسر تنها| |

پرندگانم را ازاد كردم

چون فهميدم نداشتن تنها راه از دست ندادن است

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 17:57 توسط پسر تنها| |

وقتی گلدان شکست مادرم گفت حیف بود پدرم گفت قشنگ بود خواهرم گفت مال من بود برادرم گفت گرون بود مادر بزرگم گفت دوستش داشتم ولی وقتی دلم شکست کسی آه هم نگفت 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:21 توسط پسر تنها| |

فکر تنهایی نباش ، تنهایی خودش تنهاست ، تنها به فکر کسی باش که بی تو تنهاست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:16 توسط پسر تنها| |

ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست،
اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست،
آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،
غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 14:9 توسط پسر تنها| |

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند............
وای سهراب تو کجایی آخر ؟
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند.....
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند...
.
.
.
وای سهراب دلم را کشتند

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 15:24 توسط پسر تنها| |

بچه که بودم تا 10 میشمردم ،

فکر میکردم آخر همه چی 10 هستش،

حالا نمیدونم آخر دوست داشتن چقدره ،

ولی میخوام بگم دوستت دارم قدر 10 تای بچگی
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:18 توسط پسر تنها| |

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند............
وای سهراب تو کجایی آخر ؟
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند.....
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند...
.
.
.
وای سهراب دلم را کشتند

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:55 توسط پسر تنها| |


شناخت عشق

تاحالا شده عاشق بشین؟؟؟

 

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

 

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

 

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

 

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

 

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

 

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

 

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

 

میدونین ...؟؟؟

 

اگه جواب این همه سئوال رو میخواینمطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...

 

وقتی

 

یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدی

 

طوری میشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

 

همه چی با یک نگاه شروع میشه

 

این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست ، یه چیزی داره که اونایی دیگه ندارن ...

 

محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می كنی ، نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می كنی تا كسی بهش دست نزنه.

 

حتی وقتی با عشقت روی یه سكو می شینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرفی نمی زنی ، وقتی ازش دور میشی احساس می كنی قشنگترین گفتگوی عمرت رو با كسی داری از دست میدی.

 

می بینی كار دل رو؟

 

شب می آی كه بخوابی مگه فكرش می زاره؟خلاصه بعد یه جنگ و

 

جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...

 

از چیزی میترسی ...

 

صبح كه از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی كاری انجام بدی ، فقط و فقط اونه كه توی فكر و ذهنت قدم می زنه

 

به خودت می گی ای بابا از درس و زندگی افتادم آخه من چمه ؟

 

راه می افتی تو كوچه و خیابون هر جا كه میری هرچی كه می بینی فقط اونه ، گویا كه همه چی از بین رفته و فقط اون مونده

 

طوری بهش عادت می كنی كه اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه

 

وقتی با اونی مثل اینكه تو آسمونا سیر می كنی وقتی بهت نگاه می كنه گویا همه دنیا رو بهت میدن

 

گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می كنه !

 

آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می كنه و بعد ولش می كنه به امون خدا

 

وقتی باهاته همش سرش پائینه

 

تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام كن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده

 

دیگه از آن خودت نیستی

 

بدجوری بهش عادت كردی مگه نه ؟ یه روزی بهت میگه كه می خواد ببینتت

 

سراز پا نمی شناسی حتی نمیدونی چی كار كنی ...

 

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

 

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

 

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی چون بهت گفته... بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

 

وقتی اون رو می بینی با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

 

ولی اون ...

 

سرش رو بلند می كنه و تو چشات زل میزنه و بهت میگه

 

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

 

دنیا رو سرت خراب میشه

 

همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو

 

من … من من  بهش می گی

 

از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت می كنه

 

دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه

 

یه هویی صدای شكستن چیزی می آد

 

دلت می شكنه و تكه های شكستش روی زمین میریزه

 

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

 

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

 

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

 

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

 

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

 

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه  میگه فقط تو دست تو قشنگه.

 

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

 

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمی كنی

 

آخه اگه بازشون كنی باید دنیای بدون اون رو ببینی

 

تو دنیای بدون اون رو می خوای چی كار ؟

 

و برای همیشه یه دل شكسته باقی می مونی

 

دل شكسته ای كه تنها چاره دردش تویی

نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 17:2 توسط پسر تنها| |

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 22:27 توسط پسر تنها| |

قایق تنهاییم را به دریای خروشان دلت انداختم
کاغذی بود و سبک
واژگون شد ناگهان در آب رفت
قایق صداقتم از سنگ بود
غرق شد با من در اعماق دلت در خواب رفت.
اینک اما
قایقی میسازم از جنس حباب
قایقم را میفرستم روی آب
قایقم گرچه حبابی بیش نیست
ارزوهای محالم را در آن بنهاده ام
فکر ویران کردنش در خواب کن
من تو را آری
به دست سرد گورستان غمها داده ام

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:18 توسط پسر تنها| |

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن

هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده …

تنهای تنها میون این همه آدم سخته.

دلم میگیره وقتی بهش فکر میکنم

وقتی نگاه می کنم وتا فرسنگها کسی را پشت و پناهم نمی بینم

خسته شدم از این همه لبخند زورکی از این همه بهونه الکی

ای کاش یه ذره فقط یه ذره شهامت داشتم اونوقت واسه پنهون کردن بغض تو گلوم

سرفه نمی کردم ونمی گفتم مثل اینکه سرما خوردم

اونوقت دیگه بهونه اشکام رفتن پشه تو چشمم نبود

خسته ام از جواب دادن های دروغکی از اینکه به دروغ بخند مو اعلام رضایت بکنم تا کسی نفهمه روزگارم عالیه برای سوختن برای نابودی

من به اینا کار ندارم دلم واسه تو تنگ شده .

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 19:11 توسط پسر تنها| |

        در خلوت من نگاه سبزت جاریست

                         این قسمت بی تو بودنم اجباریست

                                             افسوس نمی شود کنارت باشم  

                                                        بی تو هر ثانیه، هر لحظه ی من تکراریست...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 14:21 توسط پسر تنها| |

درونم از غصه و ماتم

مثال روح بی خوا ب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 20:45 توسط پسر تنها| |

روز تنهایی من...
روز نیلوفری یاد تو بود
یاد لبخند نگاهت ...
یاد رویایی آغوش تو بود
روز تنهایی من...
چهره سرد زمین یخ زده بود
گره مردمك چشم تو باز
به نگاه شب تنهاییمان زل زده بود
روز تنهایی وغم!
قدر دلتنگی من...
آســـمان پــیدا بود

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:15 توسط پسر تنها| |

خدایا، وحشت تنهایی‌ام کُشت..
کسی با قصّه‌ی من آشنا نیست
در این عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می‌نالم
– روا نیست –

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:14 توسط پسر تنها| |

در این دنيایی که
دل مردمانش از کينه و نفرت جاریست
من تنهایم.....آری
دوست داشتن جرم بسيار جانکاهيست
من محکومم به مرگ زیرا
دل سنگ و از سنگ بودن امری انسانيست
در این دنيای سرد و تار
بی رحمی و سرد بودن افراطيست
عاشقی....دوست داشتن
صفاتی از صفات حيوانيست
شاید نکنی باورم اما
اینجا مثل دیگران فکر کردن اجباریست 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:13 توسط پسر تنها| |


Design By : Night Skin